شریعت، پوست وعرفان چومغزاست!
مرا در علم ِ د ین ؛ تعلیم دادند
ا لف گفتند و درس ِ جیم داد ند
پس از جیمم به عین ِ علم بردند
و از آنجا به سو ی ِ حِلم بردند
نه علمم کا رگر افتاد نه حِلم
که گشتم نا شکیبا تر به این علم
به من گفتند ؛ اندک خواه با شم
به خویش از عمق ِ جا ن آگاه باشم
جها ن را نیک بشنا سم به دانش
کتا ب ِ عا لم ِ هستی ؛ به خوانش
نمی دانستم اینها را به واقع
تا مل می نمودم این مواقع
گذ شت آن سا لها ی زند گانی
به سر آمد بها ر ِ نوجوانی
دلم ناگاه ، مجذ وب ِ گلی شد
زبانم هم نوا با بلبلی شد
نه پایم را توانی ماند نه د ست
نه جانم از حقا رت دیدنش خَست
نه وایم را جوابی بود نه ووی
نه سرمی دیدم ازمعشوق نه موی
به آهویی عجب گردیده مفتون!
که هرجا سر زدم گفتند مجنون!
مرا با خود به هرجا می کشانید
که پا یم تا نداجا می کشانید
خدای من چه باید کرد با دل ؟!
چه باید کرد با آن هفت منزل؟!
قد م بردا شتم سوی ِ بیابان
و د یگر هیچ حتی یک خیا با ن
شد م سرگشته و حیران و طیران
به حیرت،مانده بود م در کو یران
پدر آخر به من گردید ملحق
به حکمت ، داد ؛ تعلیم ِ هوالحق
به این حکمت که جاری شدبه جانم
نها لی رُست ما نا در روانم
من ازلطف ِ پدر، ممنون و شادم
که بعد ازحرف ، معنی داد ؛ یادم
سپا س ِ بی حدم از آن ِ مادر
که جان ِ من ، نثارِ جا ن ِ مادر
به این گلپونه ها ی وحشی کوه
به دامان شب وآغوش اندوه
ربودازمن دل ومی تاخت دردشت
به شیون دشت فومن انزلی رشت
چه ها می کرد با من عشق شیرین
چه ها می داد از جام بلورین
گهی بیخود به با م سبز گیلان
گهی در دامن ما سوله حیران
هوا می شد به اینجا گه مه آلود
به کوه سبز و صخره ،راه مسدود
طریقی سخت در منهای یاران
میان جنگلی در برف و باران
مرا این جلوه ها ی ناز او کشت
به آیین ِ سلام و دین زرتشت
چه خواهد شد پس از مرگم خدایا؟!
به عشقم دست خواهم یافت آیا؟!
تما م فکر و ذکر و روح اصغر
به حکمت ، مملو از الله اکبر
به خود پیچیدم از درد بزرگی
نمی گو یم شدم مرد بزرگی
بزرگی را به درد خود چشیدم
به د نیا ی بزر گا ن سر کشیدم
همیشه نا م او ورد زبا نم
رخش هر سوی پیش دید گانم
به گرد اب طلاطم نا خدا را
میا ن ِ موج می دیدم خدا را
گهی با خود مرا می بُرد بالا
گهی می داد یک سرمشق والا
گهی با تور ما هش در خلیجم
به بحرالفارسش مغروق و گیجم
گهی چون ماه کامل می شدازنور
گهی مثل ستاره چشمک از دور
چنان می کرد با من آن پری ناز
که دردم هردم از نو می شد آغاز
جهان ها در نوردید م به هر دم
وجودم را عدم ها کرد دردم
مرا در وادی عشقی کشاندند
که بی هر پرده ای با او نشاندند
ندیدی دست در دستش چه کردم
نه جایی ما نده با او درنوردم
گهی در اصفها ن و گاه شیراز
گهی افتان و خیزان گاه پرواز
گهی درکهکشا ن ها گاه در بند
گهی بسیار تلخ و گاه چون قند
گذ شتم آخر از نقش ِ جها نش
به این زاینده رود و اصفهانش
گره از کار ما نگشود جزاشک
رهایم هیچ کس ننمود جزاشک
گهی شاهانه گاهی مثل درویش
گهی دنباله رو یک وقت درپیش
نه من آنم که دل بندم به ظاهر
که دل بستم به آن یکتا جواهر
میان کلبه ی درویشی ِ خویش
خوشم با سا قیان پرتوِ کیش
درون باغِیَم با عا رفی پاک
میان ِ خیل ِ گُل با یقه ی چا ک
گهی مست از شراب کهنه ازخم
گهی با بسته ای ارسالی ازقم
خروشم یک کف ازدریای عشقست
که پشت ِجنبشم فتوای عشق است
مرا با مرشد ِ اعلی سخنها ست
سخن درجوشش اعماق خُم هاست
به این زاینده رود ِ اشک پاکم
که من آتش نیم از جنس خاکم
اگر آتش زدم در خار و خاشاک
به فکر یک گلستانم به این خاک
به این روِیش ندارم هیچ تردید
به راهم می روم تا سبز ِ امید
مرا استاد ِعشق آموخت این درس
که از چینش نمی آمد چنین درس
رخ ِ او گشت ، درس ِ خارج ِ من
دو چشما نش ؛ براهین ِ مُبَرهَن
من از عاشق شد ن شرمی ندارم
که جزآغوش ِ دل گرمی ندارم
نمی گویم که من از عا ر فا نم
که محو روی یارِ مهر با نم
بهارم نیست الا روی این دوست
دلم درکو چه باغ ِ خانه ی اوست
شریعت پوست وعرفان چومغزست
سخن کزجا ن بر آ ید نغزنغزاست!
05/06/1388 خورشیدی
اصغرامیرالدین درویشی(امیر)